دوباره اومدم گر چه حوصله ی گلایه هم ندارم خسته ام ...
خسته از زندگی از خواب از گریه از همه چیز حتی از تو !
ببین چقدر خسته شدم که دیگر نای شکوه هم ندارم
از این تکرار از شب روز سپیده غروب همه و همه خسته ام ...
حتی حوصله فریاد زدن هم ندارم ...
دیروز تا می توانستم برای خودم گریه کردم ، دیروز گریستم ، برای تمامی روزهایی که گرفتار ، خسته و یا عصبانی بودم ،برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم ، برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی ، بی احترامی و جدایی از خودم شده و موجب شده بود ، انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که خود نیز همان رفتار را با خودم داشته باشم ، برای تمامی خواسته هایی که میسر نشد و برای تمامی کارهایی که فقط به خاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم و بازتاب آن در خودم جز خلاء روحی ، درد جسمی و خستگی بی حد چیزی نبود ، دیروز گریستم ، چون گاهی جز گریه کاری نمی توان کرد ، دیروز گریستم ، به این خاطر که رنجیده بودم ، به این خاطر که مرا رنجانده بودند و به این خاطر که من ِ رنجور راهی نداشتم جز این که در دردی عمیق فرو روم ، زمانی که در این درد فرو می روی ، رنج تو را بیدار می کند ، دیروز گریستم ، به خاطر این که خیلی دیر شده بود و به خاطر این که وقتش رسیده بود ، دیروز گریستم ، به این خاطر که روحم به تمامی چیزهایی که نیاز بود بدانم ، واقف بود ، دیروز با تمامی روحم گریستم و او را راضی کردم ، حال بسیار بدی داشتم ، اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم ، چرا که دیروز به خاطر همه چیز گریستم ...
اما تو چی ؟ دوباره همون لبخند همیشگی روی لبات
جاریه و به تموم اشکای من میخندی نه ؟
اما دیگه همه چیز تموم شده حتی اشکای من !
باورت میشه از همه چیز بریدم از نفس کشیدن
از اینکه وقتی از خواب بلند میشم و چشمامو باز می کنم